وقتی به سوئد رسیدم، تصورم این بود که زندگی جدید از همان روز اول شروع میشود؛ اما حقیقت این بود که هیچکس دربارهٔ سکوت عمیق مهاجرت حرفی نمیزند. سه سال اول، روزها در رفتوآمد بین کار و خانه گذشت و شبها در اتاق کوچک و ساکتم پایان مییافت. سوئد زیبا بود، مردم آرام بودند، اما من در میان همهٔ این زیباییها تبدیل شده بودم به آدمی خاموش که نمیدانست چطور باید وارد ریتم زندگی این کشور شود. نه دوستی داشتم، نه حتی کسی برای یک فنجان قهوه. زبان را نصفهنیمه میفهمیدم و هر اداره، هر ایمیل، هر تماس تلفنی برایم مثل یک کوه سخت دیگر بود. احساس میکردم در دنیایی قدم میزنم که صدای من در آن شنیده نمیشود.
کمکم فهمیدم مشکل فقط تنهایی نیست؛ مسئله این است که وقتی ارتباط نداری، آرامآرام بخشی از فهمت نسبت به زندگی را از دست میدهی. نمیدانی چه چیزی مهم است، چه مسیری درست است، از کجا باید شروع کنی و از چه باید دوری کنی. مهاجرت بدون ارتباط، انگار زندگیات روی حالت سکوت گیر کرده باشد؛ همهچیز هست، اما هیچچیز با تو حرف نمیزند.
نقطهٔ تغییر اما با یک اتفاق ساده شروع شد. زیر یک پست دربارهٔ تجربهٔ کار در سوئد، کامنتی از یک ایرانی دیدم که نوشته بود: «اگه خواستی پیام بده، منم روزای اول تنها بودم.» شاید برای خیلیها یک جملهٔ معمولی باشد، اما برای من مثل باز شدن یک پنجره بود. بعد از سه سال سکوت، برای اولینبار به یک نفر پیام دادم. همین قدم کوچک، شروعِ بازگشت من از تنهایی بود.
چند روز بعد به یک دورهمی ایرانیها دعوت شدم. وقتی وارد شدم، چند نفر دور میز نشسته بودند و صحبت میکردند، میخندیدند و چای میخوردند. یکی گفت: «خوش اومدی آرش… ما همه یه روزی جای تو بودیم.» همین جمله، انگار گره بزرگی را از دل من باز کرد. سالها بود کسی اسمم را با آن حجم از صمیمیت صدا نزده بود. همان شب، بعد از مدتها از ته دل خندیدم.
در هفتههای بعد، آرامآرام گرمای زندگی برگشت. یاد گرفتم کجا باید دنبال خانه بگردم، چطور باید با کارفرما حرف بزنم، سیستم درمانی سوئد چطور کار میکند و چطور میتوانم زبان را بهتر پیش ببرم. مهمتر از همه، فهمیدم تنها نیستم. جامعهٔ ایرانیها برای من تنها یک گروه نبود؛ خانوادهای بود که دیر پیدا کرده بودم، اما پیدایش کردم.
امروز، هنوز مهاجرم و هنوز چالش هست. اما دیگر آن سکوت سرد سه سال اول را ندارم. امروز بخشی از جامعهای هستم که صدایم را میشنود و من هم صدای آنها را. اگر بخواهم تجربهام را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم: زندگی مهاجرت بدون ارتباط مثل قدمزدن در برفی است که هیچوقت گرم نمیشود. اما وقتی با آدمها وصل میشوی، همهچیز روشنتر، گرمتر و قابلتحملتر میشود.
برای ثبت نظر وارد شوید